نظر علي الطالقاني

163

كاشف الأسرار ( فارسى )

كه دين را بر باد داده . أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ . و از قبايح ابو بكر به همين مشتركات اكتفا مىنمائيم . و وجه اشتراك هر سه در غصب فدك اين است ، علاوه بر اين كه به اعانت ايشان شد ، عمر و عثمان در زمان خود هم به شيوهء ابو بكر رفتار نمودند و فدك را به ذرّيّهء فاطمه ( ع ) و به على ( ع ) ندادند . ابن ابى الحديد سخن ظريفى در اين مقام از على نام كه مدرّس مدرسهء غريبهء بغداد بود نقل كرده . گفت از او پرسيديم آيا فاطمه ( ع ) در دعوى فدك صادق بود ؟ گفت بلى . گفتم پس چرا ابو بكر فدك را به او نداد ؟ تبسّم كرد و گفت اگر آن روز فدك را به محض دعوى به او مىداد ، فردا مىآمد و خلافت را براى شوهرش ادعا مىكرد ، و بعد از آن ابو بكر را ممكن نبود عذر آوردن و مدافعه كردن به جهت آن كه روز پيش خودش بىبيّنه و شهود ، حكم به صدق او كرده بود . بعد ابن ابى الحديد مىگويد اگر چه اين سخن را بر سبيل شوخى و مزاح و خوش طبعى گفت امّا راست گفت . و سيعلم الّذين ظلموا اىّ منقلب ينقلبون . مبحث دوّم در قبايح عمر است . چون بعضى از مشتركات او معلوم شد ، از مختصّات اين بىحيا اكتفا مىشود به يك سخن او كه تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا . 138 و خدا و انبياء و ائمّهء هدى را شاهد مىگيرم كه از همهء ايشان ، در حكايت اين فقره خجل و منفعلم و از نقل او منقلب و مضطرب و متزلزلم . و اين فقره متواتر و مسلّمى طرفين است و احدى انكار نكرده و صاحب غاية المرام ( قدّس سره ) هفده روايت از طريق ايشان نقل كرده و مجلسى ( قدّس سره ) در حقّ اليقين قدرى بسط داده . و ما را در اين مقام چهار مطلب است : اوّل آنكه رسول خدا ( ص ) قبل از سخن آن بىشرم و حيا و بعد از سخن آن كافر دغا چه فرمود ؟ دوّم آنكه مقصود پيغمبر ( ص ) چه بود و مىخواست چه بنويسد كه اين دشمن خدا و رسول و اهل بيت نگذاشت ؟ سوّم آنكه سخن اين منافق چه بود و لوازم او چيست ؟ چهارم آنكه در همان مجلس در حضور پيغمبر ( ص ) ، اين مايهء هر كفر و عناد و سر منشأ هر ظلم و فساد ، هم كيش خويش را از منافقان و موافق خود از دشمنان خاندان چقدر داشت تا معلوم شود كه سالها در خيال غصب خلافت بوده‌اند و مدّتها كمر بر